تبليغاتX
غزال
نسیمی از کویَ ت وزیدن گرفت ...

نسیمی از کویَ ت وزیدن گرفت و جانم را به آتش کشید..
خبر آمد خبری در راه است ...

ثانیه ها را بلعیده و با سر جان به سویت پر کشیدم
اما ...
عطری از حضورت به مشام نرسید..

کسی دیگر در این کلبه را نمیزند و ...
باز من نشسته بر بلندای دیوار تنهایی، آمدنت را انتظار می کشم

برای تو عزیزترین و دورترین غایب
روزهای سختیه ...خیلی سخت... خیلی سخت تر از تمام روزهای بی توئی

برای خودم
باید بروم ... شاید بروم ... باید بیایم .. شاید آمدم..
یاد  یک وجب خاک پریشانم می کند..

وعده ی دیدار ما ....
جنوبی ترین حاشیه ی دنیا
ضا.... ی جنوبی

برای تو ...
.....

+ نوشته شده توسط غزل در جمعه یکم آبان 1388 و ساعت 23:58 |
چرا با اینجا غریبه شدم !!!؟؟؟

هر وقت که از غربت ایام دلم میگرفت می اومدم سراغ غزال...
غزال پناهگاهم بود
غزال رو همیشه به عنوان یه ملجا می دونستم
وقتی حرفام رو اینجا می نوشتم بعدش احساس سبکی میکردم
هر وقت می اومدم سراغ غزال فکر میکردم که حرفام رو به تو گفتم و آرامش میگرفتم

چرا با اینجا هم غریبه شدم !!!!!
چرا دیگه قراری برام نمونده
آرامش کجاست ؟
سهم من از این آرامش چی شد؟؟؟

باید بیام ....
باید بیام  تا با رسیدن به آرامش قلبمم سکون بگیره
دلتنگم ...
دلتنگ رفتن و رسیدن
دلتنگم ....
دلتنگ نوشیدن جرعه ای از عطر حضورت
دلتنگ کوچه های سفرم
دلتنگ اونجا که حضورت رو معنا کنم

دلتنگ حاشیه ی جنوبی

*****

حال من دست خودم نیست، دیگه آروم نمیگیرم
دلم از کسی گرفته که میخوام براش بمیرم

باز سرنوشت و انتهای آشنایی
باز لحظه های غم انگیز جدایی

باز لحظه های ناگزیر دل بریدن
بازم اول راه و حس تلخ نرسیدن

دلم از کسی گرفته که میخوام براش بمیرم

+ نوشته شده توسط غزل در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 و ساعت 17:19 |
امشب باز دلم تنگ توست

امشب یه معادله رو تو ذهنم نمیتونم حلش کنم !!
تو برام بگو آینه ی پاکی و صفا

چطور میشه
چطور میشه ادعای دوستی کسی رو داشت و بعد هم با شهامت اعلام کرد که قصد اذیتت رو دارم ...

برام جا نمیفته ...
نه...
جا نمیفته ..

در گوشی:
تموم حرفها رو گذاشتم پای دوست داشتن
این رو بذارم پای چی ؟

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران ....

+ نوشته شده توسط غزل در دوشنبه سی ام شهریور 1388 و ساعت 2:31 |
باز تب بود و ترس و تنهایی و سکوت مرگ
آشناترین صدای پا بر سنگفرش های مرمر سالن نوازش دهنده ی روح و جانم گشت ..

باز تاریکی و سکوت و یاد تمام نشدنی تو
خواب بود و بیداری ، چشمانم یاری دیدنت را نداشت
نوازش دستهای همیشه نوازشگرت را بر پیشانی غرور شیشه ای به یغما رفته ام لمس کردم
سنگینی سکوت بود و پلکهایی که از ترس اشتباه دیدن یارای باز شدنشان نبود
باز تب بود و ترس و سکوت خاموش نگاه نادیده ات
صدایت گوش جانم را نوازش داد ، روحم پر کشید و ....

خدای من
چرا در تمام این مدت تو را در پیش امدن این وقایع مقصر می دانستم

دستانت پیشانی داغ زده را مهر زد و لبانت دستانم را جستجو کرد
گوش جانم نوازشگر صدای قدسیان گشت و .....

من با توئم عزیزترینم ...غزالم

کاش از خواب برنخواسته بودم و یک بار دیگر چشمان ملکوتی وارت را نظاره می گشتم ....
کااااااااااااااااااااااااش .....

+ نوشته شده توسط غزل در سه شنبه دهم شهریور 1388 و ساعت 4:58 |
دیروز هنگامه ی مزد بود و من ناباورانه مزد خود را گرفتم ...

گاهی برخی کارها در اوج بزرگی در ذهن،  در عمل چه سریع اتفاق می افتد.
گاهی انسان ها در ظاهر از اصل خود دور می شوند و در باطن قدم به قدم به اصل خود نزدیک تر می شوند.
گاهی آدمها با ملعبه ای خود را گول می زنند و به تلنگری از خواب می پرند.
گاهی موجوداتی به نام آدم چقدر دروغ میگویند و چقدر خوب فیلم بازی می کنند.
گاهی بوی نیرنگ را انسانها چقدر دیر استشمام می کنند.
گاهی نامردی چه خوب توجیه می شود ....

گاهی دنیا دار مکافاتی می گردد ...

دیروز هنگامه ی مزد بود و من مزد خود را گرفتم ،
مزد من شناخت بود.
شناختی که سخت به دست آمد.
شناختی که بهای گزافی داشت.
خیلی خیلی گزاف ...

+ نوشته شده توسط غزل در جمعه سی ام مرداد 1388 و ساعت 19:20 |
"وقتی از غربت ایام دلم میگیرد
مرغ امید من از شدت غم می میرد
دل به رویای خوش خاطره ها می بندم
باز هم خاطره ها دست مرا می گیرد"

امان از خاطره ها
وقتی می آیند و همچون سیلی خروشان ،  دلت را با خود میبرند و  نگاهت را به جاده های یخ و سردسیری مات زده میکنند .

یادت دلم را شرحه شرحه میکند و نگاه غریبت قلبم را پاره پاره

+ نوشته شده توسط غزل در سه شنبه سی ام تیر 1388 و ساعت 18:2 |
فردا ۱۳ رجبه ...
فردا روز پدره  .....

چقدر دلم برات تنگ شده . خیلی این روزها سخت میگذره . طی این چند سال این روزها از همه بیشتر داره بهم سخت می گذره . چقدر جای خالیت رو حس میکنم . چقدر این روزها دلم گرفته .

دلم هوای خاک تو رو کرده ...
دلم هوای بوی تو رو کرده ......
تو غریبی یا من؟
تو گمگشته ای یا من؟؟

باز برات کادو گرفتم و نمیدونم باید چی کارش کنم. میذارم کنار تموم اون بسته هایی که تو این چند سال برات گرفتم و گذاشتم تا بیایی و بازشون کنی...

زودتر بیا داره دیر میشه ....

 . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

چه آرام در خود شكستم
چه دلتنگ تنها نشستم
نشستم به هواي تو من
با تو آرامم پس از اين به خدا
گريه نكن دل بي تاب از بي خبري
شكوه نكن تن رنجور از در به دري
اي واي..........

با من و دل تو بگو چه گذشت؟ با دل زار و شكسته ي من؟
پر بكشد به هواي تو آه، كي برسد تن خسته ي من

چه سازد دل تنگ  ديدار؟
چه گويد با عكس ديوار؟
نشيند به هواي تو دل
تا كه بازآيي گل گمشده ام
گريه نكن دل بي تاب از بي خبري
شكوه نكن تن رنجور از در به دري
اي واي..........

+ نوشته شده توسط غزل در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 و ساعت 16:20 |
جمعیت میلیونی دیروز ؛ حاضر در نماز جمعه ی تهران و میلیونها مردم متعهد و مسئول بعد از یک هفته درگیریها و اغتشاشات از قبل خوانده شده ، گوش جان به فصل الخطاب رهبر دوختند.

رهبری هم در فرمایشاتشون فرمودند که این برنامه از قبل طراحی شده بود.
در بعضی بولتن های درون گروهی در دی ماه ۸۷ آورده شده بود :" بهزاد نبوی طی نشستی در خصوص انتخابات ریاست جمهوری دهم ، در جمع اعضای سازمان مجاهدین انقلاب و اعضای مشارکت ، همان زمان این مطلب را عنوان نموده و ضمن شکستن حریم ولایت مطلقه ی فقیه در حین سخنان خود اشاره به آینده انتخابات و تحلیل پیرامون این مطلب کرده است.

بهزاد نبوی در آن نشست ضمن تحلیل پیرامون کاندیداها و اجماع خط دوم خرداد در انتخابات ریاست جمهوری گفته بود:
ما برنامه خود را بر تخریب گذاشته و چنانچه احمدی نژاد رای آورد شیرینی را به کامشان تلخ نموده و با انداختن فضله ای در آش آنها ، آن را نجس نموده و با بر سر زبان انداختن این مطلب که " تقلب شده پیروزی را به کامشان تلخ می کنیم".

کاش همان زمان که این توطئه روشن گشته و اغلب افراد این روزها را پیش بینی می نمودند ، با برنامه هایی از قبل تعیین شده از پیش آمدن این اغتشاشات جلوگیری مینمودند.

در هر حال، فرمایشات دیروز رهبری فصل الخطاب بوده و چنانچه جبهه متحد مشارکت و مجاهدین انقلاب عاقل بوده و قصد انتحار سیاسی نداشته باشند، این قائله را تمام نموده و مرگ سیاسی خویش را با ادامه ی بحث  انحرافی صیانت از آراء و  تشکیک در انتخابات  رقم نمی زنند. 

+ نوشته شده توسط غزل در شنبه سی ام خرداد 1388 و ساعت 15:55 |
باز هم یک روز از روزهای بی توئی که برخلاف تمام یک ماه گذشته،  با تمام ذرات وجود آرزو می کنم..     " کاش بودی" ....

ازم دلخور نشو که چرا تمام یک ماه گذشته خوشحال بودم که نبودی.
یادته؟
یادته با چه حس خاصی از دری حرف میزدی و آتشی و پهلویی ...
یادته با چشمانی اشکبار از سقیفه ای میگفتی و از مولایی که دستانش را بستند...
یادته از طلحه و زبیری گفتی و از پشت کردن به مولا ..
یادته از خیمه ای گفتی و از آقایی که مالکش رو از درب خیمه ی خصم برگرداندند..

تمام این یک ماه خوشحال بودم که نیستی..
خوشحال بودم که نیستی تا ببینی قصه هایی که برام میگفتی همه رنگ واقعیت به خود گرفته.
خوشحال بودم که نیستی تا ببینی آقامون چه صبورانه چه زجرهایی رو متحمل میشه ...
خوشحال بودم نیستی تا به قربانگاه بردن حق و حقیقت رو توسط مدعیان حق و عدالت ببینی ..
در یک کلام خوشحال بودم نیستی تا شاهد باشی همه ی کسانی رو که به من سفارش به حفظ حرمتشون میکردی، چگونه حرمت خود را به تاراج گذاشتند..

اما
اما امروز نبودت رو خیلی حس میکنم.
با تمام وجودم آرزو کردم کاش بودی و با آرامش خاص خودت آرامم میکردی.
کاش بودی و با همون لحن و لهجه ی قشنگت میگفتی:
فاصبر ...
ان موعدکم الصبح ..
الیس الصبح بقریب...

کاش بودی همه ی هستی به ناکجا آباد رفته ام ...

+ نوشته شده توسط غزل در جمعه بیست و دوم خرداد 1388 و ساعت 13:33 |

خیلی حرف تو گلومونده دارم.
از انتخابات و حضور در صحنه ی همه مدل !! و از غم هایی که بر دلم خونه کرده.

هر روز میام اینجا تا بلکه بنویسم و اندکی خودم رو سبک کنم اما نمیدونم چرا به نیمه نرسونده میبندم.
چقدر دلم میخواد می تونستم باهات درد دل کنم.
چقدر دلم می خواست انقدر دور نبودی و میتونستم باهات حرف بزنم.

چقدر دلم پر میکشه یه بار دیگه نگام کنی و بگی:
بگو  دختر گلم ...و منم بخندم و مسخره بازی در بیارم.

روزهای خوبی نیست.
اما حتی " تو " نیز غم نگاهم  رو نمیبینی.
روزهای خوبی نیست .
لبخند زدن برا اطرافیان،  شده بازی جدیدم.

آره عزیز ترینم،
بازی جدید هم بد بازی ئی نیست.
همه از خنده ات شادند و کسی سعی در خواندن نگاهت ندارد.

مهربونم:
زندگی خیلی طولانی شد، قرارمون این نبود .

خوب من ، غریب سفر کرده ام
 بگو بله؟ تا بگویم ....

شرمنده اگر این نوشته آداب و ترتیبی ندارد.
حرف دلیست جاری بر لبان قلم..

+ نوشته شده توسط غزل در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 19:19 |
گاهی بعضی نوشته ها تاریخ مصرف خودشون رو از دست میدن و با خوندنش ، چند حالت به آدم دست میده:
* به حماقت مخاطب میخندی
* به زرنگی مدعی پی میبری
* با چند جمله  میشه زرنگترین آدم دنیا رو هم گول زد
* میشه در کوتاهترین مدت یه دور ۱۸۰ درجه زد

و درنتیجه:
عدم صداقت رو با تلخترین طعم ممکنه مزه مزه میکنی.




 

+ نوشته شده توسط غزل در سه شنبه هجدهم فروردین 1388 و ساعت 20:8 |
رشته ای در گردنم افكنده دوست...

اومدم و دیدم ...
چرا نتونستم مثل بقیه بخندم!!
چرا وقتی همه میخندیدن من یاد تو بودم!!

چرا وقتی گل لبخند بر لبهای همه باز شد، قطرات گرم اشک رو صورتم جاری شد!
چرا وقتی همه لبخند میزدن، من یاد شماها بودم!

چرا وقتی نفر جلویی از شدت خنده نتونست رو صندلی بشینه ، من یاد بدن گمشده حسین و تن بی سر سید سجاد و سیدعلیرضای تازه داماد و  علی و محسن و امیر و بدنهای گمشده و تکه تکه شان رهام نکرد!
چرا ؟

چرا در تمام مدت فیلم من یاد  "حاشیه ی جنوبی"  بودم !!!!
و...

تویی که ندیدمت ...

+ نوشته شده توسط غزل در جمعه چهاردهم فروردین 1388 و ساعت 13:11 |
بوی بهار و عطر مست کننده ی  رازقی ها
نسیم صبحگاهی و ترنم خوش زندگی درهزار توی پیچیده ی ذهنم
خونه ی خالی از گرد و نرم نرم صدای پای حضور زندگی
پیچک سر به هوا و رد گذر زمان بر دیوارهای کاهگلی همسایه
ماهی قرمز  تنگ و گیسوی افشون سبزه های بهاری
همه و همه با خود مژده حضور بهار رو دارند و ......

تنگ خالی ماهی و
سبزه ی زرد از بی آبی و
رازقی های به غنچه ننشسته و
خونه ی .... خونه ی خالی از عطر حضور و

........
بهار فراموش کرده به بیغوله ی ما سر بزند....

+ نوشته شده توسط غزل در یکشنبه دوم فروردین 1388 و ساعت 0:46 |
چقدر سخته و چه لذتی داره این سختی

کاش بدونی که چقدر سخته
کاش بدونی که چقدر سخته وقتی اشکت داره میاد و دلت گریه  میکنه،
 اشکت داره میاد و دلت گریه  میکنه، اما
لبت برا دلخوشی یکی دیگه مجبور به لبخند زدن باشه.

و کاش اینم بدونی که
 کاش بدونی که چه لذتی داره حس این مطلب که تونسته باشم حتی برای یه لحظه غم رو از دلت بردارم.

+ نوشته شده توسط غزل در جمعه نهم اسفند 1387 و ساعت 14:11 |
باز  حباب های پر تمنای نشنیدن و ندیدن...
پیله ای پر از های و هوی خشمناک آهسته گی هایم
باز یکی درونم فریاد هیس سر میده!
باز بانگ و نوای سکوت با تمام شیرینی هایش وسوسه ام می کند..

روزمره گی هایمان پر است از سوء تفاهم

چی درسته؟ چی غلطه؟
چه کاری خوشحالم میکنه ؟
چه کاری خوشحالت میکنه؟
چه کاری نزدیکم می کنه و چه کاری دورت می کنه؟

چرا هر بار که فکر می کنم درسته، باز یه جای کار خرابه !!!
 

+ نوشته شده توسط غزل در جمعه دوم اسفند 1387 و ساعت 15:43 |


Powered By
BLOGFA.COM