تبليغاتX
غزال
جمعیت میلیونی دیروز ؛ حاضر در نماز جمعه ی تهران و میلیونها مردم متعهد و مسئول بعد از یک هفته درگیریها و اغتشاشات از قبل خوانده شده ، گوش جان به فصل الخطاب رهبر دوختند.

رهبری هم در فرمایشاتشون فرمودند که این برنامه از قبل طراحی شده بود.
در بعضی بولتن های درون گروهی در دی ماه ۸۷ آورده شده بود :" بهزاد نبوی طی نشستی در خصوص انتخابات ریاست جمهوری دهم ، در جمع اعضای سازمان مجاهدین انقلاب و اعضای مشارکت ، همان زمان این مطلب را عنوان نموده و ضمن شکستن حریم ولایت مطلقه ی فقیه در حین سخنان خود اشاره به آینده انتخابات و تحلیل پیرامون این مطلب کرده است.

بهزاد نبوی در آن نشست ضمن تحلیل پیرامون کاندیداها و اجماع خط دوم خرداد در انتخابات ریاست جمهوری گفته بود:
ما برنامه خود را بر تخریب گذاشته و چنانچه احمدی نژاد رای آورد شیرینی را به کامشان تلخ نموده و با انداختن فضله ای در آش آنها ، آن را نجس نموده و با بر سر زبان انداختن این مطلب که " تقلب شده پیروزی را به کامشان تلخ می کنیم".

کاش همان زمان که این توطئه روشن گشته و اغلب افراد این روزها را پیش بینی می نمودند ، با برنامه هایی از قبل تعیین شده از پیش آمدن این اغتشاشات جلوگیری مینمودند.

در هر حال، فرمایشات دیروز رهبری فصل الخطاب بوده و چنانچه جبهه متحد مشارکت و مجاهدین انقلاب عاقل بوده و قصد انتحار سیاسی نداشته باشند، این قائله را تمام نموده و مرگ سیاسی خویش را با ادامه ی بحث  انحرافی صیانت از آراء و  تشکیک در انتخابات  رقم نمی زنند. 

+ نوشته شده توسط غزل در شنبه سی ام خرداد 1388 و ساعت 15:55 |
باز هم یک روز از روزهای بی توئی که برخلاف تمام یک ماه گذشته،  با تمام ذرات وجود آرزو می کنم..     " کاش بودی" ....

ازم دلخور نشو که چرا تمام یک ماه گذشته خوشحال بودم که نبودی.
یادته؟
یادته با چه حس خاصی از دری حرف میزدی و آتشی و پهلویی ...
یادته با چشمانی اشکبار از سقیفه ای میگفتی و از مولایی که دستانش را بستند...
یادته از طلحه و زبیری گفتی و از پشت کردن به مولا ..
یادته از خیمه ای گفتی و از آقایی که مالکش رو از درب خیمه ی خصم برگرداندند..

تمام این یک ماه خوشحال بودم که نیستی..
خوشحال بودم که نیستی تا ببینی قصه هایی که برام میگفتی همه رنگ واقعیت به خود گرفته.
خوشحال بودم که نیستی تا ببینی آقامون چه صبورانه چه زجرهایی رو متحمل میشه ...
خوشحال بودم نیستی تا به قربانگاه بردن حق و حقیقت رو توسط مدعیان حق و عدالت ببینی ..
در یک کلام خوشحال بودم نیستی تا شاهد باشی همه ی کسانی رو که به من سفارش به حفظ حرمتشون میکردی، چگونه حرمت خود را به تاراج گذاشتند..

اما
اما امروز نبودت رو خیلی حس میکنم.
با تمام وجودم آرزو کردم کاش بودی و با آرامش خاص خودت آرامم میکردی.
کاش بودی و با همون لحن و لهجه ی قشنگت میگفتی:
فاصبر ...
ان موعدکم الصبح ..
الیس الصبح بقریب...

کاش بودی همه ی هستی به ناکجا آباد رفته ام ...

+ نوشته شده توسط غزل در جمعه بیست و دوم خرداد 1388 و ساعت 13:33 |

خیلی حرف تو گلومونده دارم.
از انتخابات و حضور در صحنه ی همه مدل !! و از غم هایی که بر دلم خونه کرده.

هر روز میام اینجا تا بلکه بنویسم و اندکی خودم رو سبک کنم اما نمیدونم چرا به نیمه نرسونده میبندم.
چقدر دلم میخواد می تونستم باهات درد دل کنم.
چقدر دلم می خواست انقدر دور نبودی و میتونستم باهات حرف بزنم.

چقدر دلم پر میکشه یه بار دیگه نگام کنی و بگی:
بگو  دختر گلم ...و منم بخندم و مسخره بازی در بیارم.

روزهای خوبی نیست.
اما حتی " تو " نیز غم نگاهم  رو نمیبینی.
روزهای خوبی نیست .
لبخند زدن برا اطرافیان،  شده بازی جدیدم.

آره عزیز ترینم،
بازی جدید هم بد بازی ئی نیست.
همه از خنده ات شادند و کسی سعی در خواندن نگاهت ندارد.

مهربونم:
زندگی خیلی طولانی شد، قرارمون این نبود .

خوب من ، غریب سفر کرده ام
 بگو بله؟ تا بگویم ....

شرمنده اگر این نوشته آداب و ترتیبی ندارد.
حرف دلیست جاری بر لبان قلم..

+ نوشته شده توسط غزل در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 19:19 |
گاهی بعضی نوشته ها تاریخ مصرف خودشون رو از دست میدن و با خوندنش ، چند حالت به آدم دست میده:
* به حماقت مخاطب میخندی
* به زرنگی مدعی پی میبری
* با چند جمله  میشه زرنگترین آدم دنیا رو هم گول زد
* میشه در کوتاهترین مدت یه دور ۱۸۰ درجه زد

و درنتیجه:
عدم صداقت رو با تلخترین طعم ممکنه مزه مزه میکنی.




 

+ نوشته شده توسط غزل در سه شنبه هجدهم فروردین 1388 و ساعت 20:8 |
رشته ای در گردنم افكنده دوست...

اومدم و دیدم ...
چرا نتونستم مثل بقیه بخندم!!
چرا وقتی همه میخندیدن من یاد تو بودم!!

چرا وقتی گل لبخند بر لبهای همه باز شد، قطرات گرم اشک رو صورتم جاری شد!
چرا وقتی همه لبخند میزدن، من یاد شماها بودم!

چرا وقتی نفر جلویی از شدت خنده نتونست رو صندلی بشینه ، من یاد بدن گمشده حسین و تن بی سر سید سجاد و سیدعلیرضای تازه داماد و  علی و محسن و امیر و بدنهای گمشده و تکه تکه شان رهام نکرد!
چرا ؟

چرا در تمام مدت فیلم من یاد  "حاشیه ی جنوبی"  بودم !!!!
و...

تویی که ندیدمت ...

+ نوشته شده توسط غزل در جمعه چهاردهم فروردین 1388 و ساعت 13:11 |
بوی بهار و عطر مست کننده ی  رازقی ها
نسیم صبحگاهی و ترنم خوش زندگی درهزار توی پیچیده ی ذهنم
خونه ی خالی از گرد و نرم نرم صدای پای حضور زندگی
پیچک سر به هوا و رد گذر زمان بر دیوارهای کاهگلی همسایه
ماهی قرمز  تنگ و گیسوی افشون سبزه های بهاری
همه و همه با خود مژده حضور بهار رو دارند و ......

تنگ خالی ماهی و
سبزه ی زرد از بی آبی و
رازقی های به غنچه ننشسته و
خونه ی .... خونه ی خالی از عطر حضور و

........
بهار فراموش کرده به بیغوله ی ما سر بزند....

+ نوشته شده توسط غزل در یکشنبه دوم فروردین 1388 و ساعت 0:46 |
چقدر سخته و چه لذتی داره این سختی

کاش بدونی که چقدر سخته
کاش بدونی که چقدر سخته وقتی اشکت داره میاد و دلت گریه  میکنه،
 اشکت داره میاد و دلت گریه  میکنه، اما
لبت برا دلخوشی یکی دیگه مجبور به لبخند زدن باشه.

و کاش اینم بدونی که
 کاش بدونی که چه لذتی داره حس این مطلب که تونسته باشم حتی برای یه لحظه غم رو از دلت بردارم.

+ نوشته شده توسط غزل در جمعه نهم اسفند 1387 و ساعت 14:11 |
باز  حباب های پر تمنای نشنیدن و ندیدن...
پیله ای پر از های و هوی خشمناک آهسته گی هایم
باز یکی درونم فریاد هیس سر میده!
باز بانگ و نوای سکوت با تمام شیرینی هایش وسوسه ام می کند..

روزمره گی هایمان پر است از سوء تفاهم

چی درسته؟ چی غلطه؟
چه کاری خوشحالم میکنه ؟
چه کاری خوشحالت میکنه؟
چه کاری نزدیکم می کنه و چه کاری دورت می کنه؟

چرا هر بار که فکر می کنم درسته، باز یه جای کار خرابه !!!
 

+ نوشته شده توسط غزل در جمعه دوم اسفند 1387 و ساعت 15:43 |
باز امشب خون می باره
زمین و زمان که هیچ ، آخه شب اربعینه...
میدونی امشب دل منم خون میباره.
نمیدونم چمه...
میدونی میگن نامردیه .......!!

یادش بخیر...
چی بود؟
همونکه تمومش  خواسته شده بود!!
اوجش بود؟؟ نهایتش !
جی بود؟
تو یادته؟

خصوصی برا ....
نمیدونی فلانی چقدر دل کندن برام آسون شده...
نمیدونی..

+ نوشته شده توسط غزل در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 و ساعت 21:48 |
 یه چیزی داره عوض میشه...
یه چیزایی عوض شده .

یه چیزی داره رنگ میبازه...
یه چیزایی رنگ باختن.

نکنه مبتلا شیم به اونچه ردش کردیم...
هنوز مبتلا نشدیم.

درد دل برا خودم
تغییر تو رو دیگه نمیتونم تحمل کنم.

+ نوشته شده توسط غزل در جمعه هجدهم بهمن 1387 و ساعت 13:24 |
 جمعه ای دیگر و  باز من دلتنگ نبودنتم

یوسفم
غروب دلتنگ دیگری را بی تو سر کرده و بی تاب دیدن روی دوست در تالاب های دلگیر شامگاهی، طلوعان را به غربت تاریک بی توئی پیوند زده و تماما چشم گشته و سر در راهت در جاده های حاشیه ی جنوبی می گذارم.

یوسف غریبم
کبوتر تمامی چاههای غربت زده ی دیار خون گشته و با پرو بالی خسته  بدنبال عطر رویت، راه  وادی ایمن را می جویم. در سعی  صفا و مروه ی نگاهت ؛ آتش حسرت نبودن و ندیدنت را با زمزم حضورت التیام می بخشم.

عزیز ترین یوسف تاریخم
قسم به تین و زیتون که راه طور سینین را در بینابین ابروان تو جستجو نموده و با نگاه به خال هندویت ، وادی ایمن رویت را تبرک می جویم.

دیر شد، خیلی دیر
قرارمون این نبود
زندگی خیلی طولانی شد ...

+ نوشته شده توسط غزل در جمعه چهارم بهمن 1387 و ساعت 22:18 |
آقای هاشمی رفسنجانی رییس مجلس خبرگان رهبری در دیدار با جمعی از طلاب و روحانیون گفته که :

هیچ یک از کارهای دولت احمدی نژاد را قبول ندارد. و معتقد است این دولت هیچ نقطه مثبتی در کارنامه خود ثبت نکرده است.

همچنین افزود که:
بنده اعتقاد ندارم که دولت نقطه مثبت دارد و  هیچکدام از کارهایی که انجام می دهد را قبول ندارم. و نمی توانم بر خلاف اعتقادم از سیاست های دولت حمایت کنم.

ایشان در خصوص حمایت رهبری از دولت نهم اظهار نظر کرده است:
سیاست کشور در هم ریخته است. ... و رهبری در بسیاری از جلسات خصوصی به دولت تذکر داده اند.

انقلتانه:
خب جنای آقای هاشمی راست میگن دیگه. بچه های آقای احمدی نژاد تمام قطب های اقتصادی مملکت را قبضه کرده و سیاست کشور را در هم ریخته نموده اند!!!

متعجبانه:
نمی دونم در هشت سالی که قبل از اجمدی نژاد گذشت چرا نطق ها بسته بود؟

متذکرانه:
بابا اگه می خواهید بیایید، خب بیایید چرا تخریب میکنین دیگه !

+ نوشته شده توسط غزل در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 و ساعت 23:56 |
محرمی دیگر شد و


چقدر زندگی طولانی شد ...
قرارمون این نبود  ...
خیلی طول کشید ...
خیلی ...


و من هنوز به امید طلوع خورشید،
چشم بر جاده های سرد و یخزده ی  " حاشیه ی جنوبی "  دارم...

+ نوشته شده توسط غزل در شنبه چهاردهم دی 1387 و ساعت 20:1 |
باز امروز عید قربان است.
باز ابراهیم، امروز اسماعیلش را به ذبح عظیم به قربانگاه میبرد.
باز رونق قربانگاه و عطش قربانی برای ذبح شدن .

دیر زمانی بیش نبود که ابراهیم منظران ، اسماعیل خود را قربانی نموده و با سر پنجه های ایمان سایه های تردید را به دیار نیستی رهسپار نمودند.

دیر زمانی بیش نیست که نهال  دو دلی،  درختچه های بارور گشته و  باورمان را به دیار نیستی راهنما گشتند.
و باز امروز این ابراهیم مسلکان بوده که رونق قربانی و قربانگاه را طالب گشته و عطش دیربازِِ رفتن را مشق قربانی مینمایند. 
و اکنون چند صباحی بیش ، تا به قربانگاه رفتن ذبح عظیم باقی نمانده.

باز رونق قربانگاه، سیاهپوش "خون"  گشته و  "فرات فرات" بر قدوم به "عطش" نشسته جاری میگردد.
باز طبل الرحیل و نوای "واغربتا" ...
باز نوای  "وااسفا"  و ندای جاماندگان به یغما رفته ...
باز کوس رسوایی پیل سواران و ابابیلان سفید پوش صحرای حسرت...
باز نگاه مضطر و دیوار به خون نشسته ی محمل ...
باز  "تَلّی"  از بی پناهی و نگاهی به مشرق و مغرب عالمین ...
باز خرابه های تنهایی و نوای ملکوتی صوتی بر رگهای ببریده ...
باز فوج فوج به صحرای خون شتافتن و جا ماندن از رفتن و رسیدن ...
باز شرمساری خشکیده ی جاری بر لبهای تشنه و نوای "ادرک ادرک" ...

باز "غروب" و  "آتش" و " نیزه های شکسته"  و "تلاوت های بر نیزه"  و "قربانگاهی" به وسعت تمام قابیلیان زمان و نوای به حزن نشسته ی  "وا اماه"  به طول تمام قرون و اعصار به خون نشسته....

و  "...."
"ربنا تقبل منّا ... " 

+ نوشته شده توسط غزل در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 و ساعت 12:7 |
چقدر این چند روز خودم رو بهت نزدیک حس میکردم.
حس میکردم که دارم میام و ....
حس میکردم اگه دستم رو دراز کنم کمی بعد میتونم لمست کنم.
چقدر حضورت دوباره برام ملموس شده بود و ...

چه فایده داشت؟
بودن و نبودن..
بودن و ندیدن..
بودن و حس نکردن..
بودن و خاموش بودن ..
بودن و حرف نزدن ..

ساکت و ساکت و ساکت ....

همون بهتر که ..
نچ نمیام..

+ نوشته شده توسط غزل در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 و ساعت 22:41 |


Powered By
BLOGFA.COM