باز ابراهیم، امروز اسماعیلش را به ذبح عظیم به قربانگاه میبرد.
باز رونق قربانگاه و عطش قربانی برای ذبح شدن .
دیر زمانی بیش نبود که ابراهیم منظران ، اسماعیل خود را قربانی نموده و با سر پنجه های ایمان سایه های تردید را به دیار نیستی رهسپار نمودند.
دیر زمانی بیش نیست که نهال دو دلی، درختچه های بارور گشته و باورمان را به دیار نیستی راهنما گشتند.
و باز امروز این ابراهیم مسلکان بوده که رونق قربانی و قربانگاه را طالب گشته و عطش دیربازِِ رفتن را مشق قربانی مینمایند.
و اکنون چند صباحی بیش ، تا به قربانگاه رفتن ذبح عظیم باقی نمانده.
باز رونق قربانگاه، سیاهپوش "خون" گشته و "فرات فرات" بر قدوم به "عطش" نشسته جاری میگردد.
باز طبل الرحیل و نوای "واغربتا" ...
باز نوای "وااسفا" و ندای جاماندگان به یغما رفته ...
باز کوس رسوایی پیل سواران و ابابیلان سفید پوش صحرای حسرت...
باز نگاه مضطر و دیوار به خون نشسته ی محمل ...
باز "تَلّی" از بی پناهی و نگاهی به مشرق و مغرب عالمین ...
باز خرابه های تنهایی و نوای ملکوتی صوتی بر رگهای ببریده ...
باز فوج فوج به صحرای خون شتافتن و جا ماندن از رفتن و رسیدن ...
باز شرمساری خشکیده ی جاری بر لبهای تشنه و نوای "ادرک ادرک" ...
باز "غروب" و "آتش" و " نیزه های شکسته" و "تلاوت های بر نیزه" و "قربانگاهی" به وسعت تمام قابیلیان زمان و نوای به حزن نشسته ی "وا اماه" به طول تمام قرون و اعصار به خون نشسته....
و "...."
"ربنا تقبل منّا ... "
