تبليغاتX
غزال
باز امشب خون می باره
زمین و زمان که هیچ ، آخه شب اربعینه...
میدونی امشب دل منم خون میباره.
نمیدونم چمه...
میدونی میگن نامردیه .......!!

یادش بخیر...
چی بود؟
همونکه تمومش  خواسته شده بود!!
اوجش بود؟؟ نهایتش !
جی بود؟
تو یادته؟

خصوصی برا ....
نمیدونی فلانی چقدر دل کندن برام آسون شده...
نمیدونی..

+ نوشته شده توسط غزل در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 و ساعت 21:48 |
 یه چیزی داره عوض میشه...
یه چیزایی عوض شده .

یه چیزی داره رنگ میبازه...
یه چیزایی رنگ باختن.

نکنه مبتلا شیم به اونچه ردش کردیم...
هنوز مبتلا نشدیم.

درد دل برا خودم
تغییر تو رو دیگه نمیتونم تحمل کنم.

+ نوشته شده توسط غزل در جمعه هجدهم بهمن 1387 و ساعت 13:24 |
 جمعه ای دیگر و  باز من دلتنگ نبودنتم

یوسفم
غروب دلتنگ دیگری را بی تو سر کرده و بی تاب دیدن روی دوست در تالاب های دلگیر شامگاهی، طلوعان را به غربت تاریک بی توئی پیوند زده و تماما چشم گشته و سر در راهت در جاده های حاشیه ی جنوبی می گذارم.

یوسف غریبم
کبوتر تمامی چاههای غربت زده ی دیار خون گشته و با پرو بالی خسته  بدنبال عطر رویت، راه  وادی ایمن را می جویم. در سعی  صفا و مروه ی نگاهت ؛ آتش حسرت نبودن و ندیدنت را با زمزم حضورت التیام می بخشم.

عزیز ترین یوسف تاریخم
قسم به تین و زیتون که راه طور سینین را در بینابین ابروان تو جستجو نموده و با نگاه به خال هندویت ، وادی ایمن رویت را تبرک می جویم.

دیر شد، خیلی دیر
قرارمون این نبود
زندگی خیلی طولانی شد ...

+ نوشته شده توسط غزل در جمعه چهارم بهمن 1387 و ساعت 22:18 |


Powered By
BLOGFA.COM