جمعه ای دیگر و باز من دلتنگ نبودنتم
یوسفم
غروب دلتنگ دیگری را بی تو سر کرده و بی تاب دیدن روی دوست در تالاب های دلگیر شامگاهی، طلوعان را به غربت تاریک بی توئی پیوند زده و تماما چشم گشته و سر در راهت در جاده های حاشیه ی جنوبی می گذارم.
یوسف غریبم
کبوتر تمامی چاههای غربت زده ی دیار خون گشته و با پرو بالی خسته بدنبال عطر رویت، راه وادی ایمن را می جویم. در سعی صفا و مروه ی نگاهت ؛ آتش حسرت نبودن و ندیدنت را با زمزم حضورت التیام می بخشم.
عزیز ترین یوسف تاریخم
قسم به تین و زیتون که راه طور سینین را در بینابین ابروان تو جستجو نموده و با نگاه به خال هندویت ، وادی ایمن رویت را تبرک می جویم.
دیر شد، خیلی دیر
قرارمون این نبود
زندگی خیلی طولانی شد ...
+ نوشته شده توسط غزل در جمعه چهارم بهمن 1387 و ساعت
22:18 |