تبليغاتX
غزال
گاهی بعضی نوشته ها تاریخ مصرف خودشون رو از دست میدن و با خوندنش ، چند حالت به آدم دست میده:
* به حماقت مخاطب میخندی
* به زرنگی مدعی پی میبری
* با چند جمله  میشه زرنگترین آدم دنیا رو هم گول زد
* میشه در کوتاهترین مدت یه دور ۱۸۰ درجه زد

و درنتیجه:
عدم صداقت رو با تلخترین طعم ممکنه مزه مزه میکنی.




 

+ نوشته شده توسط غزل در سه شنبه هجدهم فروردین 1388 و ساعت 20:8 |
رشته ای در گردنم افكنده دوست...

اومدم و دیدم ...
چرا نتونستم مثل بقیه بخندم!!
چرا وقتی همه میخندیدن من یاد تو بودم!!

چرا وقتی گل لبخند بر لبهای همه باز شد، قطرات گرم اشک رو صورتم جاری شد!
چرا وقتی همه لبخند میزدن، من یاد شماها بودم!

چرا وقتی نفر جلویی از شدت خنده نتونست رو صندلی بشینه ، من یاد بدن گمشده حسین و تن بی سر سید سجاد و سیدعلیرضای تازه داماد و  علی و محسن و امیر و بدنهای گمشده و تکه تکه شان رهام نکرد!
چرا ؟

چرا در تمام مدت فیلم من یاد  "حاشیه ی جنوبی"  بودم !!!!
و...

تویی که ندیدمت ...

+ نوشته شده توسط غزل در جمعه چهاردهم فروردین 1388 و ساعت 13:11 |
بوی بهار و عطر مست کننده ی  رازقی ها
نسیم صبحگاهی و ترنم خوش زندگی درهزار توی پیچیده ی ذهنم
خونه ی خالی از گرد و نرم نرم صدای پای حضور زندگی
پیچک سر به هوا و رد گذر زمان بر دیوارهای کاهگلی همسایه
ماهی قرمز  تنگ و گیسوی افشون سبزه های بهاری
همه و همه با خود مژده حضور بهار رو دارند و ......

تنگ خالی ماهی و
سبزه ی زرد از بی آبی و
رازقی های به غنچه ننشسته و
خونه ی .... خونه ی خالی از عطر حضور و

........
بهار فراموش کرده به بیغوله ی ما سر بزند....

+ نوشته شده توسط غزل در یکشنبه دوم فروردین 1388 و ساعت 0:46 |


Powered By
BLOGFA.COM