تبليغاتX
غزال

خیلی حرف تو گلومونده دارم.
از انتخابات و حضور در صحنه ی همه مدل !! و از غم هایی که بر دلم خونه کرده.

هر روز میام اینجا تا بلکه بنویسم و اندکی خودم رو سبک کنم اما نمیدونم چرا به نیمه نرسونده میبندم.
چقدر دلم میخواد می تونستم باهات درد دل کنم.
چقدر دلم می خواست انقدر دور نبودی و میتونستم باهات حرف بزنم.

چقدر دلم پر میکشه یه بار دیگه نگام کنی و بگی:
بگو  دختر گلم ...و منم بخندم و مسخره بازی در بیارم.

روزهای خوبی نیست.
اما حتی " تو " نیز غم نگاهم  رو نمیبینی.
روزهای خوبی نیست .
لبخند زدن برا اطرافیان،  شده بازی جدیدم.

آره عزیز ترینم،
بازی جدید هم بد بازی ئی نیست.
همه از خنده ات شادند و کسی سعی در خواندن نگاهت ندارد.

مهربونم:
زندگی خیلی طولانی شد، قرارمون این نبود .

خوب من ، غریب سفر کرده ام
 بگو بله؟ تا بگویم ....

شرمنده اگر این نوشته آداب و ترتیبی ندارد.
حرف دلیست جاری بر لبان قلم..

+ نوشته شده توسط غزل در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 19:19 |


Powered By
BLOGFA.COM