دیروز هنگامه ی مزد بود و من ناباورانه مزد خود را گرفتم ...
گاهی برخی کارها در اوج بزرگی در ذهن، در عمل چه سریع اتفاق می افتد.
گاهی انسان ها در ظاهر از اصل خود دور می شوند و در باطن قدم به قدم به اصل خود نزدیک تر می شوند.
گاهی آدمها با ملعبه ای خود را گول می زنند و به تلنگری از خواب می پرند.
گاهی موجوداتی به نام آدم چقدر دروغ میگویند و چقدر خوب فیلم بازی می کنند.
گاهی بوی نیرنگ را انسانها چقدر دیر استشمام می کنند.
گاهی نامردی چه خوب توجیه می شود ....
گاهی دنیا دار مکافاتی می گردد ...
دیروز هنگامه ی مزد بود و من مزد خود را گرفتم ،
مزد من شناخت بود.
شناختی که سخت به دست آمد.
شناختی که بهای گزافی داشت.
خیلی خیلی گزاف ...
+ نوشته شده توسط غزل در جمعه سی ام مرداد 1388 و ساعت
19:20 |
