باز تب بود و ترس و تنهایی و سکوت مرگ
آشناترین صدای پا بر سنگفرش های مرمر سالن نوازش دهنده ی روح و جانم گشت ..
باز تاریکی و سکوت و یاد تمام نشدنی تو
خواب بود و بیداری ، چشمانم یاری دیدنت را نداشت
نوازش دستهای همیشه نوازشگرت را بر پیشانی غرور شیشه ای به یغما رفته ام لمس کردم
سنگینی سکوت بود و پلکهایی که از ترس اشتباه دیدن یارای باز شدنشان نبود
باز تب بود و ترس و سکوت خاموش نگاه نادیده ات
صدایت گوش جانم را نوازش داد ، روحم پر کشید و ....
خدای من
چرا در تمام این مدت تو را در پیش امدن این وقایع مقصر می دانستم
دستانت پیشانی داغ زده را مهر زد و لبانت دستانم را جستجو کرد
گوش جانم نوازشگر صدای قدسیان گشت و .....
من با توئم عزیزترینم ...غزالم
کاش از خواب برنخواسته بودم و یک بار دیگر چشمان ملکوتی وارت را نظاره می گشتم ....
کااااااااااااااااااااااااش .....
+ نوشته شده توسط غزل در سه شنبه دهم شهریور 1388 و ساعت
4:58 |