خیلی حرف تو گلومونده دارم.
از انتخابات و حضور در صحنه ی همه مدل !! و از غم هایی که بر دلم خونه کرده.
هر روز میام اینجا تا بلکه بنویسم و اندکی خودم رو سبک کنم اما نمیدونم چرا به نیمه نرسونده میبندم.
چقدر دلم میخواد می تونستم باهات درد دل کنم.
چقدر دلم می خواست انقدر دور نبودی و میتونستم باهات حرف بزنم.
چقدر دلم پر میکشه یه بار دیگه نگام کنی و بگی:
بگو دختر گلم ...و منم بخندم و مسخره بازی در بیارم.
روزهای خوبی نیست.
اما حتی " تو " نیز غم نگاهم رو نمیبینی.
روزهای خوبی نیست .
لبخند زدن برا اطرافیان، شده بازی جدیدم.
آره عزیز ترینم،
بازی جدید هم بد بازی ئی نیست.
همه از خنده ات شادند و کسی سعی در خواندن نگاهت ندارد.
مهربونم:
زندگی خیلی طولانی شد، قرارمون این نبود .
خوب من ، غریب سفر کرده ام
بگو بله؟ تا بگویم ....
شرمنده اگر این نوشته آداب و ترتیبی ندارد.
حرف دلیست جاری بر لبان قلم..