<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>غزال</title>
<link>http://ghazalekhamush.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 23 Oct 2009 20:27:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>......</title>
<link>http://ghazalekhamush.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>نسیمی از کویَ ت وزیدن گرفت ... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نسیمی از کویَ ت وزیدن گرفت و جانم را به آتش کشید..&lt;BR&gt;خبر آمد خبری در راه است ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ثانیه ها را بلعیده و با سر جان به سویت پر کشیدم &lt;BR&gt;اما ...&lt;BR&gt;عطری از حضورت به مشام نرسید..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کسی دیگر در این کلبه را نمیزند و ...&lt;BR&gt;باز من نشسته بر بلندای دیوار تنهایی، آمدنت را انتظار می کشم&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;برای تو عزیزترین و دورترین غایب&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;روزهای سختیه ...خیلی سخت... خیلی سخت تر از تمام روزهای بی توئی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;برای خودم&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;باید بروم ... شاید بروم ... باید بیایم .. شاید آمدم..&lt;BR&gt;یاد  یک وجب خاک پریشانم می کند..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;وعده ی دیدار ما ....&lt;/STRONG&gt; &lt;BR&gt;جنوبی ترین حاشیه ی دنیا&lt;BR&gt;&lt;STRIKE&gt;&lt;U&gt;ضا.... ی جنوبی&lt;/U&gt;&lt;/STRIKE&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;برای تو ...&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;.....&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 Oct 2009 20:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghazalekhamush&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>ghazalekhamush</dc:creator>
<guid>http://ghazalekhamush.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>غریبه شدم</title>
<link>http://ghazalekhamush.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>چرا با اینجا غریبه شدم !!!؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر وقت که از غربت ایام دلم میگرفت می اومدم سراغ غزال...&lt;BR&gt;غزال پناهگاهم بود &lt;BR&gt;غزال رو همیشه به عنوان یه ملجا می دونستم &lt;BR&gt;وقتی حرفام رو اینجا می نوشتم بعدش احساس سبکی میکردم&lt;BR&gt;هر وقت می اومدم سراغ غزال فکر میکردم که حرفام رو به تو گفتم و آرامش میگرفتم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا با اینجا هم غریبه شدم !!!!!&lt;BR&gt;چرا دیگه قراری برام نمونده &lt;BR&gt;آرامش کجاست ؟&lt;BR&gt;سهم من از این آرامش چی شد؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باید بیام ....&lt;BR&gt;باید بیام  تا با رسیدن به آرامش قلبمم سکون بگیره&lt;BR&gt;دلتنگم ...&lt;BR&gt;دلتنگ رفتن و رسیدن&lt;BR&gt;دلتنگم ....&lt;BR&gt;دلتنگ نوشیدن جرعه ای از عطر حضورت &lt;BR&gt;دلتنگ کوچه های سفرم&lt;BR&gt;دلتنگ اونجا که حضورت رو معنا کنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلتنگ حاشیه ی جنوبی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*****&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حال من دست خودم نیست، دیگه آروم نمیگیرم&lt;BR&gt;دلم از کسی گرفته که میخوام براش بمیرم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باز سرنوشت و انتهای آشنایی&lt;BR&gt;باز لحظه های غم انگیز جدایی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باز لحظه های ناگزیر دل بریدن&lt;BR&gt;بازم اول راه و حس تلخ نرسیدن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم از کسی گرفته که میخوام براش بمیرم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 13:48:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghazalekhamush&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>ghazalekhamush</dc:creator>
<guid>http://ghazalekhamush.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تو بگو</title>
<link>http://ghazalekhamush.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>امشب باز دلم تنگ توست
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امشب یه معادله رو تو ذهنم نمیتونم حلش کنم !!&lt;BR&gt;تو برام بگو آینه ی پاکی و صفا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چطور میشه &lt;BR&gt;چطور میشه ادعای دوستی کسی رو داشت و بعد هم با شهامت اعلام کرد که قصد اذیتت رو دارم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برام جا نمیفته ...&lt;BR&gt;نه...&lt;BR&gt;جا نمیفته ..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در گوشی:&lt;BR&gt;تموم حرفها رو گذاشتم پای دوست داشتن &lt;BR&gt;این رو بذارم پای چی ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران ....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Sep 2009 23:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghazalekhamush&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>ghazalekhamush</dc:creator>
<guid>http://ghazalekhamush.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تب بود و ترس بود و ....تو بودی</title>
<link>http://ghazalekhamush.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>باز تب بود و ترس و تنهایی و سکوت مرگ&lt;BR&gt;آشناترین صدای پا بر سنگفرش های مرمر سالن نوازش دهنده ی روح و جانم گشت ..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باز تاریکی و سکوت و یاد تمام نشدنی تو &lt;BR&gt;خواب بود و بیداری ، چشمانم یاری دیدنت را نداشت&lt;BR&gt;نوازش دستهای همیشه نوازشگرت را بر پیشانی غرور شیشه ای به یغما رفته ام لمس کردم&lt;BR&gt;سنگینی سکوت بود و پلکهایی که از ترس اشتباه دیدن یارای باز شدنشان نبود&lt;BR&gt;باز تب بود و ترس و سکوت خاموش نگاه نادیده ات&lt;BR&gt;صدایت گوش جانم را نوازش داد ، روحم پر کشید و ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدای من &lt;BR&gt;چرا در تمام این مدت تو را در پیش امدن این وقایع مقصر می دانستم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دستانت پیشانی داغ زده را مهر زد و لبانت دستانم را جستجو کرد &lt;BR&gt;گوش جانم نوازشگر صدای قدسیان گشت و .....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من با توئم عزیزترینم ...غزالم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش از خواب برنخواسته بودم و یک بار دیگر چشمان ملکوتی وارت را نظاره می گشتم ....&lt;BR&gt;کااااااااااااااااااااااااش .....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Sep 2009 01:27:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghazalekhamush&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>ghazalekhamush</dc:creator>
<guid>http://ghazalekhamush.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دار مکافات</title>
<link>http://ghazalekhamush.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>دیروز هنگامه ی مزد بود و من ناباورانه مزد خود را گرفتم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهی برخی کارها در اوج بزرگی در ذهن،  در عمل چه سریع اتفاق می افتد.&lt;BR&gt;گاهی انسان ها در ظاهر از اصل خود دور می شوند و در باطن قدم به قدم به اصل خود نزدیک تر می شوند.&lt;BR&gt;گاهی آدمها با ملعبه ای خود را گول می زنند و به تلنگری از خواب می پرند.&lt;BR&gt;گاهی موجوداتی به نام آدم چقدر دروغ میگویند و چقدر خوب فیلم بازی می کنند.&lt;BR&gt;گاهی بوی نیرنگ را انسانها چقدر دیر استشمام می کنند.&lt;BR&gt;گاهی نامردی چه خوب توجیه می شود ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهی دنیا دار مکافاتی می گردد ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز هنگامه ی مزد بود و من مزد خود را گرفتم ،&lt;BR&gt; مزد من شناخت بود. &lt;BR&gt;شناختی که سخت به دست آمد. &lt;BR&gt;شناختی که بهای گزافی داشت.&lt;BR&gt;خیلی خیلی گزاف ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 21 Aug 2009 15:50:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghazalekhamush&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>ghazalekhamush</dc:creator>
<guid>http://ghazalekhamush.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در غربت ایام</title>
<link>http://ghazalekhamush.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>&quot;وقتی از غربت ایام دلم میگیرد&lt;BR&gt;مرغ امید من از شدت غم می میرد&lt;BR&gt;دل به رویای خوش خاطره ها می بندم&lt;BR&gt;باز هم خاطره ها دست مرا می گیرد&quot;&lt;BR&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امان از خاطره ها &lt;BR&gt;وقتی می آیند و همچون سیلی خروشان ،  دلت را با خود میبرند و  نگاهت را به جاده های یخ و سردسیری مات زده میکنند .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادت دلم را شرحه شرحه میکند و نگاه غریبت قلبم را پاره پاره&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 21 Jul 2009 14:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghazalekhamush&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>ghazalekhamush</dc:creator>
<guid>http://ghazalekhamush.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزت مبارک</title>
<link>http://ghazalekhamush.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>فردا ۱۳ رجبه ...&lt;BR&gt;فردا روز پدره  ..... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقدر دلم برات تنگ شده . خیلی این روزها سخت میگذره . طی این چند سال این روزها از همه بیشتر داره بهم سخت می گذره . چقدر جای خالیت رو حس میکنم . چقدر این روزها دلم گرفته . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم هوای خاک تو رو کرده ...&lt;BR&gt;دلم هوای بوی تو رو کرده ......&lt;BR&gt;تو غریبی یا من؟&lt;BR&gt;تو گمگشته ای یا من؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باز برات کادو گرفتم و نمیدونم باید چی کارش کنم. میذارم کنار تموم اون بسته هایی که تو این چند سال برات گرفتم و گذاشتم تا بیایی و بازشون کنی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زودتر بیا داره دیر میشه ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;چه آرام در خود شكستم&lt;BR&gt;چه دلتنگ تنها نشستم&lt;BR&gt;نشستم به هواي تو من &lt;BR&gt;با تو آرامم پس از اين به خدا&lt;BR&gt;گريه نكن دل بي تاب از بي خبري&lt;BR&gt;شكوه نكن تن رنجور از در به دري&lt;BR&gt;اي واي..........&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;با من و دل تو بگو چه گذشت؟ با دل زار و شكسته ي من؟&lt;BR&gt;پر بكشد به هواي تو آه، كي برسد تن خسته ي من&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;چه سازد دل تنگ  ديدار؟&lt;BR&gt;چه گويد با عكس ديوار؟&lt;BR&gt;نشيند به هواي تو دل&lt;BR&gt;تا كه بازآيي گل گمشده ام&lt;BR&gt;گريه نكن دل بي تاب از بي خبري&lt;BR&gt;شكوه نكن تن رنجور از در به دري&lt;BR&gt;اي واي..........&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Jul 2009 12:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghazalekhamush&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>ghazalekhamush</dc:creator>
<guid>http://ghazalekhamush.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فصل الخطاب</title>
<link>http://ghazalekhamush.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>جمعیت میلیونی دیروز ؛ حاضر در نماز جمعه ی تهران و میلیونها مردم متعهد و مسئول بعد از یک هفته درگیریها و اغتشاشات از قبل خوانده شده ، گوش جان به فصل الخطاب رهبر دوختند. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رهبری هم در فرمایشاتشون فرمودند که این برنامه از قبل طراحی شده بود.&lt;BR&gt;در بعضی بولتن های درون گروهی در دی ماه ۸۷ آورده شده بود :&quot; بهزاد نبوی طی نشستی در خصوص انتخابات ریاست جمهوری دهم ، در جمع اعضای سازمان مجاهدین انقلاب و اعضای مشارکت ، همان زمان این مطلب را عنوان نموده و ضمن شکستن حریم ولایت مطلقه ی فقیه در حین سخنان خود اشاره به آینده انتخابات و تحلیل پیرامون این مطلب کرده است. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهزاد نبوی در آن نشست ضمن تحلیل پیرامون کاندیداها و اجماع خط دوم خرداد در انتخابات ریاست جمهوری گفته بود:&lt;BR&gt;ما برنامه خود را بر تخریب گذاشته و چنانچه احمدی نژاد رای آورد شیرینی را به کامشان تلخ نموده و با انداختن فضله ای در آش آنها ، آن را نجس نموده و با بر سر زبان انداختن این مطلب که &quot; تقلب شده پیروزی را به کامشان تلخ می کنیم&quot;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش همان زمان که این توطئه روشن گشته و اغلب افراد این روزها را پیش بینی می نمودند ، با برنامه هایی از قبل تعیین شده از پیش آمدن این اغتشاشات جلوگیری مینمودند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در هر حال، فرمایشات دیروز رهبری فصل الخطاب بوده و چنانچه جبهه متحد مشارکت و مجاهدین انقلاب عاقل بوده و قصد انتحار سیاسی نداشته باشند، این قائله را تمام نموده و مرگ سیاسی خویش را با ادامه ی بحث  انحرافی صیانت از آراء و  تشکیک در انتخابات  رقم نمی زنند. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 20 Jun 2009 12:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghazalekhamush&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>ghazalekhamush</dc:creator>
<guid>http://ghazalekhamush.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همه ی هستی</title>
<link>http://ghazalekhamush.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>باز هم یک روز از روزهای بی توئی که برخلاف تمام یک ماه گذشته،  با تمام ذرات وجود آرزو می کنم..     &quot; کاش بودی&quot; ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ازم دلخور نشو که چرا تمام یک ماه گذشته خوشحال بودم که نبودی.&lt;BR&gt;یادته؟ &lt;BR&gt;یادته با چه حس خاصی از دری حرف میزدی و آتشی و پهلویی ...&lt;BR&gt;یادته با چشمانی اشکبار از سقیفه ای میگفتی و از مولایی که دستانش را بستند...&lt;BR&gt;یادته از طلحه و زبیری گفتی و از پشت کردن به مولا ..&lt;BR&gt;یادته از خیمه ای گفتی و از آقایی که مالکش رو از درب خیمه ی خصم برگرداندند..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تمام این یک ماه خوشحال بودم که نیستی..&lt;BR&gt;خوشحال بودم که نیستی تا ببینی قصه هایی که برام میگفتی همه رنگ واقعیت به خود گرفته.&lt;BR&gt;خوشحال بودم که نیستی تا ببینی آقامون چه صبورانه چه زجرهایی رو متحمل میشه ...&lt;BR&gt;خوشحال بودم نیستی تا به قربانگاه بردن حق و حقیقت رو توسط مدعیان حق و عدالت ببینی ..&lt;BR&gt;در یک کلام خوشحال بودم نیستی تا شاهد باشی همه ی کسانی رو که به من سفارش به حفظ حرمتشون میکردی، چگونه حرمت خود را به تاراج گذاشتند..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما &lt;BR&gt;اما امروز نبودت رو خیلی حس میکنم.&lt;BR&gt;با تمام وجودم آرزو کردم کاش بودی و با آرامش خاص خودت آرامم میکردی.&lt;BR&gt;کاش بودی و با همون لحن و لهجه ی قشنگت میگفتی:&lt;BR&gt;فاصبر ...&lt;BR&gt; ان موعدکم الصبح ..&lt;BR&gt;الیس الصبح بقریب...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش بودی همه ی هستی به ناکجا آباد رفته ام ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 12 Jun 2009 10:02:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghazalekhamush&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>ghazalekhamush</dc:creator>
<guid>http://ghazalekhamush.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی تکلف</title>
<link>http://ghazalekhamush.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;خیلی حرف تو گلومونده دارم.&lt;BR&gt;از انتخابات و حضور در صحنه ی همه مدل !! و از غم هایی که بر دلم خونه کرده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هر روز میام اینجا تا بلکه بنویسم و اندکی خودم رو سبک کنم اما نمیدونم چرا به نیمه نرسونده میبندم. &lt;BR&gt;چقدر دلم میخواد می تونستم باهات درد دل کنم. &lt;BR&gt;چقدر دلم می خواست انقدر دور نبودی و میتونستم باهات حرف بزنم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چقدر دلم پر میکشه یه بار دیگه نگام کنی و بگی:&lt;BR&gt;بگو  دختر گلم ...و منم بخندم و مسخره بازی در بیارم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روزهای خوبی نیست.&lt;BR&gt;اما حتی &quot; تو &quot; نیز غم نگاهم  رو نمیبینی.&lt;BR&gt;روزهای خوبی نیست .&lt;BR&gt;لبخند زدن برا اطرافیان،  شده بازی جدیدم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آره عزیز ترینم، &lt;BR&gt;بازی جدید هم بد بازی ئی نیست.&lt;BR&gt;همه از خنده ات شادند و کسی سعی در خواندن نگاهت ندارد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مهربونم:&lt;BR&gt;زندگی خیلی طولانی شد، قرارمون این نبود .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خوب من ، غریب سفر کرده ام &lt;BR&gt; بگو بله؟ تا بگویم ....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شرمنده اگر این نوشته آداب و ترتیبی ندارد. &lt;BR&gt;حرف دلیست جاری بر لبان قلم..&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 19 May 2009 15:48:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghazalekhamush&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>ghazalekhamush</dc:creator>
<guid>http://ghazalekhamush.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
